گذری بر روایات طبی (2)

محمد علی زارعیان

 

در این یادداشتها قصد داریم تا تعدادی از روایات طبی که مفاهیم بنیادین طبی را بیان می نمایند بیان نماییم و چند نکته کوتاه درباره آن بیان کنیم. البته این کار شروعی است بر تاملی طولانی و مطالعه ای دقیق تر برای به دست آوردن نکاتی نغز.

روایتی که در زیر بیان گردیده نیز از کتاب «الاحتجاج علی اهل اللجاج» برگرفته شده است و قسمتی از یک گفتگوی مفصل میان امیرالمومنین علیه السلام و یک طبیب یونانی می باشد. در این روایت نکات بسیاری بیان شده است مثل:

الف- نقش اراده انسان در درمان و تاثیر داروها(هر چه که اراده بیمار قوی تر باشد سرعت بهبودی و غلبه بر بیماری افزده می گردد. اراده قوی می تواند امحا و ایجاد کند.)

ب- استفاده از عامل ظاهری بیماری در درمان(چیزی شبیه هومیوپاتی ولی با مبانی متفاوت از آن و پررنگ نمودن نقش اراده به جای تاثیر دارو)

ج- نسبت طبابت با ولایت و خلافت الهی(طبیب واسطه جریان یافتن افعال الهی با قول و فعل خود است.)

د- درجات طبیبان(اطبا در وساطت افعال الهی دارای درجات هستند و امکان رشد به درجات بالاتر را دارند.)

ه- طب الهی طب مبتنی بر اراده است نه بر دارو.

و- نقش دعا در تقویت اراده و درمان بیماری

ز- بیماری نشانه ای از عقوبت

اما روایت:

از امام حسن عسکرىّ از جدّ بزرگوارش حضرت علىّ بن الحسین زین العابدین علیهم السّلام نقل است که فرمود: روزى أمیر المؤمنین علیه السّلام در مسجد نشسته بود که مردى از اهالى یونان که مدّعى فلسفه و طبّ بود خدمت آن حضرت رسیده و عرض کرد: اى أبو الحسن، خبر جنون دوستت به من رسیده، آمدم تا درمانش کنم ولى خبر یافتم که وفات نموده، و فرصتى که قصد آن را داشتم از دستم رفت، و به من گفته‏اند که تو پسر عمو و داماد اویى، اکنون رنگ زرد تو نشان از صفرا دارد، و دو ساق پاى شما بسیار نازک شده، و فکر نمى‏کنم توان بار سنگین را داشته باشد.

امّا مریضى صفرا؛ دارویش را دارم، ولى در بهبودى و ضخیم شدن ساق پاى شما مرا هیچ قدرتى نیست، و صلاح آن است که با آن در راه رفتن مدارا کرده و کمتر از آن کار بکشى، و کمتر بار بر پشت و سینه‏ات گذارى، زیرا دو ساق پاى شما بسیار باریک شده و هیچ ایمنى نیست که در صورت عدم رعایت شکسته شود.

ولى صفراى شما دارویش این است -و دارو را خارج نموده- و گفت:

این دارو هیچ اذیّت و فسادى ندارد، و فقط باید تا چهل روز از گوشت پرهیز کنى در این صورت صفرایت بهبود خواهد یافت. حضرت أمیر علیه السّلام بدو فرمود: اینها که از دارویت گفتى موجب کم شدن و بهبود زردى من است آیا دارویى دارى که آن را تشدید کرده و به آن زیان رساند؟!

مرد یونانىّ گفت: آرى؛ یک حبّه از این؛ و آن را نشان داد، و گفت: اگر فرد مبتلا به صفرا آن را بخورد بى‏درنگ خواهد مرد، و اگر به آن مبتلا نباشد حتما گرفتار آن بیمارى خواهد شد و همان روز بمیرد.

حضرت أمیر علیه السّلام فرمود: این داروى زیان‏آور را به من ده. پس آن را به وى داد.

فرمود: چه مقدار کارى است؟ گفت: دو مثقال از آن سمّى کشنده است، و هر حبّه از آن قادر است یک مرد را از پاى در آورد.

پس آن حضرت حبّه را از وى گرفته و قورت داد و بدنبال آن؛ عرق سبکى نمود، با دیدن این صحنه مرد یونانىّ به هراس افتاده و گفت: اگر او بمیرد مرا بازداشت نموده و خواهند گفت من او را به قتل رسانده‏ام و هرگز نپذیرند که او خود دست به این کار زده!!.

پس آن حضرت خنده و تبسّمى فرموده و گفت: اى بنده خدا! اکنون از قبل سرحال‏ترم، و آنچه تو آن را سمّ پنداشتى هیچ زیانى به من نرساند.

سپس فرمود: چشمانت را ببند، او بست، گفت: بازکن، او چشمانش را باز کرده و به چهره آن حضرت نگریسته دید رنگ آن حضرت از زردى برگشته و سفید و سرخ شده، از دیدن این صحنه بخود لرزیده و ترسید، حضرت أمیر پس از لبخندى فرمود: پس آن زردى که در صورت من دیدى کجا است؟! گفت: بخدا گویا تو آن نیستى که من دیدم، پیش از این زرد بودى و اکنون همچون گل سرخ شده‏اى!!.

حضرت فرمود: با همان سمّى که فکر کردى مرا خواهد کشت آن زردى از بین رفت!.

و امّا دو ساق باریک من- و پایش را جلو داده و جامه را بالا زد- به نظر تو باید با آنها در حمل بار مدارا کنم تا به آنها فشار نیامده و نشکند، ولى من به تو نشان خواهم داد که طبّ خداوند از طبّ تو برتر است، در این حال حضرت دست مبارکش را بر ستون چوب بغایت بزرگی که در سقف آن مجلس بر بالاى سر آن ولى ایزد تبارک و تعالى بود و دو اتاق روی آن سقف که یکی بر بالاى دیگری مستقر بود زد و آن ستون و اتاقها و دیوارهای مجلسی که در آن بود حرکت داده همه را از جاى برکند و بسر دست نگاه داشت، با دیدن این صحنه حال غش و بیهوشى به مرد یونانى دست داده و افتاد!!.

حضرت فرمود: برویش آب بریزید، پس به هوش آمده در حالى که مى‏گفت: بخدا که همچون امروز این چنین صحنه عجیبى ندیده بودم!!.

حضرت فرمود: این قدرت همان دو ساق باریکى است که دیدى، اى مرد یونانىّ آیا این در طبّ تو یافت مى‏شود؟! یونانىّ گفت: آیا محمّد نیز همچون تو بود؟

فرمود: آیا علم و عقل و قوّت من جز از وجود مبارک آن حضرت مى‏باشد؟! یادم هست که مردى ثقفى که در علم طبّ سرآمد همگان بود نزد آن حضرت آمده و گفت: اگر شما دچار جنون هستید من قادر به درمان آن هستم؟ رسول خدا -صلّى اللَّه علیه و آله- در جواب فرمود: آیا مایلى معجزه‏اى به تو بنمایانم تا به خوبى دریابى که هیچ نیازى به طبّ تو ندارم؟. گفت: آرى. فرمود: چه معجزه‏اى مى‏خواهى؟ گفت: آن درخت خرماى دور را فراخوان تا از ریشه در آمده و کشان کشان نزد تو آید. حضرت فرمود: همین تو را بس است؟ گفت: نه. فرمود: چه مى‏خواهى؟ گفت: سپس آن را امر کن که به جاى خود برگشته و داخل همان زمینى شود که از ریشه در آمده بود. پس معجزه آن طبیب مو به مو انجام شد.

یونانىّ گفت: این واقعه که از محمّد نقل مى‏کنى من در آنجا حاضر نبودم که بپذیرم، ولى من درخواست کمترى از تو دارم، من از تو دور مى‏شوم، مرا بخوان، و اگر با اینکه مى‏توانم تو را اجابت نکنم دعوت تو را پذیرفتم، این معجزه خواهد بود.

حضرت فرمود: این تنها معجزه‏اى براى تو خواهد بود، زیرا تو از جانب خود بدان واقفى که آن را اراده نکردى، و من اختیار تو را زایل خواهم ساخت بى‏آنکه از من چیزى خواسته باشى، تا آن را فقط معجزه‏اى از قدرت قاهره خداوند بدانى، و اى یونانى ممکن است که تو یا دیگرى ادّعا کند که با هم تبانى کرده‏ایم، پس درخواست معجزه‏اى بنما که آیت و نشانه‏اى براى همه جهانیان باشد. یونانىّ گفت: حال که اختیار را به دست من گذاردى استدعاى من این است که اجزا و شاخه‏هاى این درخت خرما را از یک دیگر جدا ساخته پراکنده کنى، سپس فرمان دهى همه به مکان سابق خود بازگشته و به شکل سابق خود برگردند.

حضرت فرمود: این که خواستی آیه خوبی است. حال تو فرستاده من به سوی آن درخت خرمایى، به آن بگو: وصىّ محمّد رسول خدا به اجزایت امر مى‏کند که جدا شده از هم دور شود!.

پس یونانى رفته و همانها گفت، ناگهان مو به مو همان که خواسته بود انجام شد بطورى که هیچ اثرى از آن درخت در آنجا نماند، گویى اصلا درختى آنجا نبوده!.

با دیدن این صحنه لرزه بر اندام او افتاده و گفت: اى وصىّ محمّد رسول خدا، استدعاى أوّل مرا انجام دادى، استدعاى دیگرى دارم، از آن بخواه که به جاى نخست خود رفته و همه اجزایش جمع گردد، حضرت فرمود: تو رسول من در این کارى، به آن بگو: وصىّ محمّد رسول خدا تو را امر مى‏کند مانند حالت نخست خود جمع شده و به جاى أوّل خود بازگردى.

یونانىّ این ندا سر داد، ناگهان بادى برخاسته و تمام آن اجزاى درخت خرما به هم پیوسته و شاخ و برگ گرد آمده و مانند أوّل گردید.

مرد یونانىّ گفت: معجزه دیگرى استدعا دارم که خوشه‏ها و خرماى نارس خود را خارج ساخته و رنگ آن از سبزى به زردى و سرخى شده و رطب گشته برسد، و ما با هر که در محضر شما حاضر باشد از آن خرما تناول کنیم.

حضرت فرمود: تو رسول من به آن هستى، آنچه خواستى به آن امر کن.

پس مرد یونانى همان که از أمیر المؤمنین علیه السّلام خوسته بود به آن امر نمود، و همه مو به مو انجام شد بطورى که خوشه‏هاى خرما بر شاخه سنگینى مى‏کرد.

یونانىّ گفت: و استدعاى دیگرى دارم، که خوشه‏هاى آن را نزدیک من آرى، یا دستم را دراز کنى تا به آنها برسد، و بیشتر دوست دارم که دو خوشه کنار یکدیگر را، یکی را خوشه‏هاىش نزدیک من آرى، و دیگری را دستم را دراز کنى تا به آنها برسد.

حضرت علیه السلام فرمود: آن دستى که مى‏خواهى دراز گردد به سمت درخت دراز کرده و بگو: یَا مُقَرِّبَ الْبَعِیدِ قَرِّبْ یَدِی مِنْهَا (اى نزدیک‏کننده دور دست مرا به آن نزدیک فرما)، و دست دیگرى که مى‏خواهى خوشه را با آن بگیرى جمع کن و بگو: یَا مُسَهِّلَ الْعَسِیرِ سَهِّلْ لِی تَنَاوُلَ مَا یَبْعُدُ عَنِّی مِنْهَا (اى آسان‏کننده سختى، دسترسى بدان چه از من دور است را آسان فرما!).

پس همان کرد و همان گفت، پس دست راستش دراز شده و به خوشه رسید، و خوشه دیگر از درخت خرما ساقط گشته بر زمین افتاد و چوب آن خوشه دراز شده مانند نهال در پیش یونانى راست بایستاد!.

سپس حضرت فرمود: اگر آن را تناول کنى و بدان چه از معجزات از من دیدى ایمان نیاورى، خداوند تو را به اشدّ مجازات عقوبت خواهد کرد تا مایه عبرت افراد عاقل و جاهل از خلق او گردى!.

یونانىّ گفت: اگر من این چنین کنم مسلّما ره عناد پیموده و خود را در معرض هلاک و نابودى انداخته‏ام، اکنون من شهادت مى‏دهم که تو از خواصّ خداوند بوده، و هر چه از خداوند گفتى همه حقیقت است، پس هر چه مى‏خواهى امر کن تا اطاعتت نمایم.

فرمود: تو را امر مى‏کنم که اعتراف بیکتایى خداوند کنى، و شهادت به جود و حکمت او داده‏ و پروردگار را از هر عبث و فساد و ظلم به بندگان از زن و مرد برى و منزّه بدانى، و اینکه محمّد صلّى اللَّه علیه و آله آن کسى است که من وصىّ او؛ که سیّد آدمیان است مى‏باشم، و اینکه آن حضرت برخوردار از بالاترین درجه در دار السّلام است، و شهادت دهى که علىّ؛ همو که این معجزات به تو نمایان ساخته و تو را متولّى نعمتها و والى امر خود در امور گذشته نمود: بهترین خلق خدا پس از محمّد رسول خدا است، و اینکه او از همه مردم پس از وفات پیامبر به جانشینى او و عمل به شرایع و احکامش شایسته‏تر است، و شهادت دهى که دوستان او دوستان خدا، و دشمنانش دشمنان خدایند، و اینکه سایر مؤمنین شریک با تو در آنچه تکلیفت نمودم؛ یار و یاور تو در اوامر من هستند، ایشان بهترین افراد امّت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و پاکترین پیروان من مى‏باشند.

و تو را امر مى‏کنم ... الی آخره.

منبع:

احتجاج-ترجمه جعفرى، ج‏1، ص: 516. با تصحیح.

فایل های پیوست
نظرات

ثبت نظرات کاربران

نظر خود را وارد نمایید
* موارد ستاره دار الزامی است